بارون بهاری

بزن بارون...بزن اروم...تو میدونی هنوزم...

تمام شب بیدار بودم.کسی بر طبل عزا می کوبید.روی مرز رویا دیدم وشنیدم که بر طبلهای عزا می کوبند.در روزی که مثل شب تاریک بود!هزاران دست به یک باره بالا رفتند وهزاران چکش چوبی و نرم بر پوسته ی نازک طبلها می کوفتند:در روزی که مثل شب تاریک بود!
تمام شب را بیدار بودم.صدای طبلها وسنجها خوابم را چون ذرات پنبه حلاجی می کردوبه باد می داد.اما در خوابم سفیدی پنبه نبود سیاهی شب بود:شبی که گویا خیال صبح شدن نداشت!
پنجره ای رو به صبحی سیاه باز شده است:صبحی بدون خورشید ,بدون روشنایی!آن پنجره مرا میترساند!پنجره ای که رو به هزاران بیرق سیاه,رو به شهری سیاه گشوده است.

.

.

.

شهادت مظلومانه ی امام خوبم رو ب همه شیعه هاش تسلیت میگم.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۵۰ بعد از ظهر توسط آزاده|


آخرين مطالب
» لیله الرغایب
» ظهور
» مولی
»
» توصیه های کاربردی
» یامهدی
» کجی
» فیلم سرنوشت
» یا ایها الرسول
» دنیای وارونه ها

Design By : Pichak